دلنوشته

عاشقانه

ایام فاطمیه

حضرت فاطمه زهرا علیهاسلام

ولادت

سال چهارم بعثت بود که خداوند اراده فرمود به پیامبر گرامی‏اش هدیه‏ای بهشتی و تحفه‏ای گرانبها عطا فرماید؛ دختری که نسل پاک رسول خدا از طریق او تکثیر گردد. برای دریافت این هدیه الهی، مقدماتی لازم بود. لذا از جانب حضرت حق دستورات لازم برای آمادگی رسول خدا و خدیجه داده شد و سپس فاطمه علیهاسلام در بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت، در سرزمین توحید، مکه معظمه ، متولد شد و دنیا را به نور وجود خود منوّر ساخت.

او دختری بود به سیمای خاکیان، ولی
برتر از ملائک، چرا که خلقتش از نور بود و بویش بوی بهشت.

فاطمه علیهاسلام
نام‌های بسیاری دارد که هر کدام دارای معانی و مفاهیم بلند و ملکوتی است.

فضایل

فاطمه علیهاسلام در خانه رسول خدا بزرگ شد و با مجاهدات و تلاش پیگیرش، تحت تربیت رسول مکرم، به مقامات بلند معنوی دست یافت؛ به‌طوری که در ستایش او چندین آیه قرآنی نازل شد. رسول خدا به تربیت دختر عزیزش توجه خاصی داشت، در فرصت‌های مناسب او را به بی‌اعتنایی به دنیا و ادب و ایثار و حفظ حجاب و. . . ترغیب می‏فرمود و با نصایح گوناگون و امید بخشیدن به فضل پروردگارو توجه به ذکر و تسبیح الهی به تربیت وی همت می‏گماشت. پیامبر اکرم بارها در سخنانش مقام و موقعیت والای فاطمه را برای مسلمان‏ها بیان می‏کرد و می‏فرمود: « فاطمه سبب خلقت افلاک است و ملائکه الهی در خدمت او هستند. او را اذیت نکنید که اذیت او اذیت من است . فاطمه‌ی من، اهل بهشت است و در قیامت با از شیعیانش شفاعت می کند. »
فضایل و مناقب فاطمه علیهاسلام بیرون از حد شمارش است. او در هر زمینه از امور زندگی بر تمام زنان عالم پیش‏قدم بود و گوی سبقت را درایمان و عبادت و زهد و حجاب و. . . ،از همگان ربود و در شوهرداری و ایثار و انفاق و مروت و عدالت و. . . سر آمد همه گشت تا در ردیف کامل ترین زنان عالم جای گرفت و به « سیده النساء » ملقب گردید و از دست مبارکش معجزات زیادی جاری و از سرچشمه علم اولین و آخرین سیراب گشت.

علاقه پیامبر نسبت به حضرت فاطمه

فاطمه علیهاسلام چنان جایگاه بلندی در قلب پیامبر اکرم پیدا کرد که محبت و شیفتگی رسول خدا نسبت به او زبانزد خاص و عام شد و تعبیرات بسیار بلند و لطیفی از زبان رسول خدا نسبت به آن گوهر تابناک تراوش نمود.
او با سختی‌ها و مشکلات فراوان بزرگ شد و هنوز یکی دو سال بیشتر از عمر شریفش نگذشته بود که با پدر بزرگوارش در
شعب ابوطالب گرفتار تحریم اجتماعی بت‏پرستان شد و در حدود پنج سالگی که از آن محاصره نجات یافت، مادر مهربانش را از دست داد. در هشت سالگی مجبور به هجرت به مدینه شد ولی علی‌رغم همه آن نابسامانی‏ها، وقتی به سن بلوغ رسید به‏قدری در کسب معارف الهی پیش رفته بود که چشم بزرگان عرب به او دوخته شده بود و خواستگاران فراوانی داشت که با پیشنهاد مهریه‌های سنگین ،افتخار همسری با او را خواستار بودند. اما رسول خدا در جواب آنها می‏فرمود :« ازدواج دخترم فاطمه به امر خدا است.»



ازدواج

سرانجام حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه‌السلام، یگانه شخصیتی که صلاحیت همسری و هم‌شانی با فاطمه علیهاسلام را داشت، به خواستگاری او آمد. رسول خدا هم به اذن خداوند، و رضایت فاطمه با ازدواج آنها موافقت فرمود.
مهریه فاطمه تعیین شد و پس از عقد آسمانی و شادباشی بهشتی، آن وصلت فرخنده به اطلاع عموم مسلمانان مدینه رسید و رسول خدا صیغه عقد را جاری فرمود.

توصیه‌های پیامبر پس از ازدواج فاطمه

از این قضیه حدود یک ماه گذشت تا مقدمات عروسی فراهم شد و پس از ولیمه عروسی ، فاطمه با مهریه‏ای به ظاهر کم‌ارزش وجهیزیه‌ای ساده به خانه بخت رفت.

رسول خدا هم آداب خاصی را در شب
زفاف برای آنها اجرا کرد وسفارش‌های لازم را به عمل آورد و از خانه‌ی آنها خارج شد.
فردا صبح به خانه آنها تشریف‏فرما شد و از آنان
احوالپرسی کرد و برایشان دعا فرمود. روز چهارم هم برنامه‌ی ویژه‏ای برای آنها ترتیب داد و کارها را تقسیم فرمود . و به این ترتیب ازدواج شیرین شاد آنها با همکاری و تفاهم شروع شد. رسول خدا نیز همواره آنها را زیر نظر داشت و هر دو را به رعایت یکدیگر سفارش می‌فرمود.

فرزندان

فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین دو همسری بودند که هیچگاه در زندگی خود به تجمل و دنیاپرستی نیندیشیدند و با کمال صفا یکدیگر را در پیمودن راه خدا کمک کردند و کوچکترین اختلافی بین آنها صورت نگرفت. خداوند به آنها دو پسر به نام حسن و حسین و دو دختر به نام زینب و ام کلثوم عنایت فرمود.

علاقه پیامبر به فرزندان فاطمه

رسول اکرم فرزندان فاطمه علیهالسلام را بسیار دوست می‏داشت و آنها را فرزندان خود می‌دانست و می‏فرمود: « آتش جهنم بر فرزندان فاطمه حرام است.» و در فرصت‏های مناسب مسلمین را به رعایت احترام و خدمت سفارش میکرد و لذا فاطمه اطهر و فرزندانش در زمان حیات رسول خدا بسیار محترم و عزیز بودند ولی آن حضرت مکرراً از ظلم‏هایی که پس از او بر آنان روا داشته می‏شود، خبر می‏داد واظهار ناراحتی می‏نمود و امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا علیهاسلام را دلداری می‏داد و افسوس و صد افسوس که این دوران، بسیار کوتاه بود و بیش از 9 سال طول نکشید که دست پر مهر رسول خدا از سر آنها برداشته شد و سایه پربرکتش از این جهان رخت بر بست.

در سوگ پدر

فاطمه زهرا علیهاسلام در سوگ پدر بزرگوارش بسیار اندوهگین بود و شب و روز به یاد پدر می‏گریست ، اما در این هنگامه، مسأله غصب خلافت توسط گروهی پیش آمد،که برای تثبیت خلافت خویش، علی‌رغم سفارشات اکید رسول خدا در مورد دخترش، به خانه‌ی فاطمه هجوم آوردند و با تازیانه دست مبارکش را آزردند و پهلوی او را که برای دفاع از حریم ولایت به‌پا خواسته بود، شکستند، بر گردن شیر خدا ریسمان بستند و او را به مسجد کشاندند.

مظلومیت فاطمه پس از وفات پیامبر

اما فاطمه پس از این جنایات هولناک که باعث سقط جنین او شد، باز دست از فداکاری و حمایت خود بر نداشت و با همان حال به دنبال امیرالمؤمنین به مسجد رفت و با استفاده از مقام و شخصیت خود، علی علیه السلام را از دست غاصبین نجات داد و سپس به خانه آمد و در بستر بیماری افتاد.

غاصبین حق امیرالمومنین و زهرا به این هم بسنده نکردند و
فدک را که حق مسلم حضرت زهرا بود،غصب کردند تا دست آنها را از مال دنیا هم کوتاه کرده باشند.

خطبه فدک

در این جریان، فاطمه علیهاسلام بارها با ابوبکر و عمر و احتجاجاتی داشت و امیرالمؤمنین نامه تندی به ابوبکر نوشت و حق مسلم فاطمه را اثبات کرد. فاطمه علیهاسلام هم خطبه‌ی تاریخی فدک در حضور جمع بسیاری از مسلمین ایراد فرمود و مدعیان دروغین خلافت و غاصبین فدک را رسوا نمود،اما اّنان بر اجرای مقاصد خویش همچنان پافشاری وبه دادخواهی آن مظلومان تاریخ ،پاسخ صحیح نگفتند بلکه افکار عمومی را علیه آنان شوراندند و با نسبت‌های ناروا و زشت به ساحت قدس امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا، مقصود و منظورخودرا بر ملا ساختند.

اما امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا با سربلندی و افتخار از این آزمایش بزرگ الهی خارج شدند و برای بقاء اسلام، در مقابل این همه ظلم و ستم از حقوق مسلم خود چشم بستند و دم نزدند. حتی وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام به خلافت دست یافت، باز هم به فدک که سرمایه هنگفتی بود،اعتنایی نکرد و فدک در طول تاریخ به تاراج رفت .

به هر حال فاطمه علیهاسلام هر روز رنجورتر می‏شد و کم کم حالش رو به وخامت می‏رفت. همه مسلمین از این پیش آمدها ناراحت بودند.
زنان مدینه به عیادت آن حضرت آمدند و حضرت خطبه‏ای برای آنها ایراد فرمود که چرا شوهران‌شان امیرالمؤمنین را یاری نکردند.

در آستانه شهادت

فاطمه علیهاسلام روزهای آخر عمر خود را سپری می‏کرد و به شدت از ابوبکر و عمر ناراضی بود، اما آنها که نارضایتی فاطمه را به صلاح حکومت خود نمی‌دیدند، آمدند تا به عنوان عیادت، رضایت وی را جلب کنند. فاطمه زهرا ابتدا نپذیرفت اما آنها پس از چند بار، امیرالمؤمنین علیهالسلام را واسطه کردند و بالاخره با اصرار زیاد به عیادت او آمدند . در همین ملاقات بود که فاطمه علیهاسلام رسماً نارضایتی خود را به گوش آنها رساند.

کم کم فاطمه علیها سلام
آستانه شهادت قرار گرفت. دستور داد برایش تابوت ساختند و سپس به امیرالمؤمنین وصیت نمود.

شهادت و دفن

روح پاکش در عصر یک روز غم‏انگیز از خانه دلتنگ دنیا پر کشید و به درجه رفیع شهادت نایل شد.
خبر شهادت آن حضرت فوراً در بین مردم انتشار یافت و
مدینه یک‌پارچه عزا و گریه شد . سیل جمعیت برای دلداری و تسلیت امیرالمؤمنین و فرزندان خردسال فاطمه به طرف آن خانه کوچک سرازیر بود تا کم‌کم خورشید غروب کرد.

مردم متفرق شدند و علی تنها شد. شب بود؛ او شخصاً برای
تغسیل و تدفین اقدام فرمود. شبانه آن بدن آزرده را همراه باران اشک خود غسل داد و کفن نمود و با عده کمی از شیعیان خاص خود بر او نماز خواند و بدن بی‌جان فاطمه را در گوشه‏ای دور از چشم بیگانگان به‌خاک سپرد ؛ سپس با دستی خالی و سینه‏ای پردرد به سوی قبر مطهر رسول خدا رو کرد و با کلماتی دلسوز خاطر خود را تسلی داد.

صبح شد و مسلمان‌ها که از تدفین فاطمه علیهاسلام خبر نداشتند جمع شدند. وقتی که از دفن زهرا مطلع شدند با کمال جسارت
خواستار نبش قبرش شدند که ناگهان با غرش شیر خدا، نفس‌ها در سینه‏ها حبس شد و از تصمیم خود منصرف شدند.

مخفی ماندن قبر مطهرش

قبر مطهر فاطمه علیهاسلام باید تا قیامت، تا قیام فرزند عزیزش حجه بن الحسن عجل الله تعالی فرجه مخفی بماند تا سندی زنده بر مظلومیت آن بانو و گواهی بر ظلم و ستم قاتلین او باشد. اما راویان نکته‌سنج و عاشقان هوشمند که بوی تربت فاطمه را می شناسند از لابه‏لای کلمات ائمه اطهار و صفحات تاریخ به جستجوی قبر مطهر آن بانوی مظلومه برآمدند و به گمانی قریب به یقین، آن را در خانه خودش یافتند.

از فاطمه زهرا علیهاسلام
روایاتی به جهان اسلام تقدیم شده که یکی از بهترین میراث آن حضرت در خطوط تاریخ است ولی افسوس که دفتر روز شمار تاریخ زندگانی‌اش برای ابد بسته شده و دیگر سخنی بر آنها اضافه نشده است.

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت21:56توسط sstop | |

دخترك خنده كنان گفت كه چيست؟

راز اين حلقه زر راز اين حلقه كه انگشت مرا اين چنين تنگ گرفته است

به بر  راز اين حلقه كه در چهره او اينهمه تابش ورخشندگی است

مرد حيران شد وگفت حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است

همه گفتند مبارك باشد..........

دخترك گفت:دريغا كه مرا باز در معني ان شك باشد

سالها رفت و شبي  زني افسرده نظر كردبر حلقه زر ديد

در نقش فروزنده او روزهايي كه به اميد وفاي شوهر به هدر رفته هدر!

زن پريشان شد و ناليدكه واي  واي اين حلقه كه در چهره او  باز هم تابش و رخشندگي است

حلقه بردگي و بندگي است؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت21:25توسط sstop | |

وان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ا

: ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ..

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت21:15توسط sstop | |

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت14:59توسط sstop | |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید

موعد عروسی فرا رسید...

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …

 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود ! 


همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت13:57توسط sstop | |


رسول خدا (ص) فرمودند : مَن نَسَی الصَلاة عَلیَ اخطَا طَریقَ الجنَةِ

کسی که صلوات بر من را فراموش کند راه بهشت را گم کرده است

منبع : آثار و برکات صلوات ص

+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت15:59توسط sstop | |


حضرت محمد (ص) فرمودند : هر کس هر روز هزار صلوات بر من بفرستد از دنیا نخواهد رفت تا جای خود را در بهشت ببیند

منبع : فضیلت صلوات- ص ۱۴ ، داستان های صلوات ص۱۴

+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت15:58توسط sstop | |

روزى امام حسن علیه السلام از محلى عبور مى کرد، چشمش به جوانى افتاد که قاه قاه مى خندید، نزد جوان رفت و فرمود، اى جوان ، آیا شنیده اى که در روز قیامت ، همه مردم وارد دوزخ مى شوند؟ جوان گفت : آرى شنیده ام و دانسته ام .

آداب خندیدن چگونه است آداب خندیدن

امام حسن علیه السلام فرمود، از کجا شنیده اى و دانسته اى ؟ آن جوان جواب داد: از اینکه خداوند در قرآن مى فرماید:

وَإِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْمًا مَقْضِیا. (مریم/۷۱)

همه شما (بدون استثناء) وارد جهنم مى شوید، این امرى است حتمى و فرمانى است قطعى از ناحیه پروردگارتان (که بعضى آن را مربوط به پل صراط مى دانند).

امام حسن علیه السلام فرمود:

آیا تو اطمینان دارى که از آن افرادى نیستى که تو را در جهنم نگه دارند؟ جوان پاسخ داد: نه ، چنین اطمینانى ندارم . امام حسن علیه السلام فرمود: پس کسى که نمى داند بهشتى است یا جهنمى این گونه نمى خندد (و همه دهان را براى خندیدن نمى گشاید). آن جوان از این نصیحت دلسوزانه امام حسن علیه السلام پند گرفت و بعد از آن روز دیگر آن جوان را خندان ندید.

منبع: جامع النورین . ص ۱۳۲.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت15:56توسط sstop | |


آیت الله سید علی خامنه ای (حفظه الله)

سوال : آیا برهـــنه به سینه زدن در عزای ائمه (علیه السلام) و بالاخص سالار شهیدان در صورتی که نامحرم نبینید اشکال دارد ؟

جواب : در صورتی که نامحرم نباشد و مستلزم مفسده نباشد برهـــنه شدن و سینه زدن جایز است .

 

آیت الله نوری همدانی (حفظه الله)

 سوال : فلسفه سینه زنی چیست؟ کسی که لباسش را در می‏آورد البته به طوری که نامحرم نبیند و سینه بزند تا اینکه از سینه‏اش خون بیاید حکمش چیست؟

آیت الله سید علی خامنه ای (حفظه الله)

سوال : آیا برهـــنه به سینه زدن در عزای ائمه (علیه السلام) و بالاخص سالار شهیدان در صورتی که نامحرم نبینید اشکال دارد ؟

جواب : در صورتی که نامحرم نباشد و مستلزم مفسده نباشد برهـــنه شدن و سینه زدن جایز است .

 

آیت الله نوری همدانی (حفظه الله)

 سوال : فلسفه سینه زنی چیست؟ کسی که لباسش را در می‏آورد البته به طوری که نامحرم نبیند و سینه بزند تا اینکه از سینه‏اش خون بیاید حکمش چیست؟

جواب: سینه زنی یک نوع عزاداری و اظهار ارادت نسبت به خاندان عصمت و طهارت است که از طریق سینه زنی و روضه خوانی و... خاطره فداکاری و جانبازی امام حسین‏علیه‏السلام و سایر ائمه معصومین‏ علیهم‏السلام برای همیشه در خاطره‏ها زنده می‏ماند و سینه زدن بطور متعارف عملی ارزشمند و پسندیده است

 

آیت الله سید علی سیستانی

 سوال : میخواستم نظر حضرت عالی و شرعی و نوحه حلال یا حرام را درباره لخت شدن افراد در هیئات مذهبی که جهت سینه زنی انجام میگیرد را بدانم :جواب : اشکال ندارد

 آیت الله فاضل لنکرانی (رحمه الله علیه )

سوال : برنه شدن مردان در حال سینه و زنجیر زدن در معرض نگاه زنان چگونه است ؟ جواب : بر زنان لازم است از نظر خودداری کنند .



آیت الله وحید خراسانی (دام ظله) :

سوال : برهنــه سینه زنی کردن در عزاداری ائمه (ع) خارج از نظر نامحرم چه حکمی دارد ؟   جواب : جایز استآیت الله میرزا جواد تبریزی ( رحمه الله علیه )

 سوال : بعضى از مردان براى مراسم سینه زنى و زنجیرزنى لخت میشوند؛ در حالى که در دید بانوان هستند، آیا این کار براى مردها جایز است؟
جواب
: پوشاندن بیش از مقدار واجب (از ناف تا زانو) بر مردان لازم نیست، و هرگاه بیرون آوردن پیراهن براى یک هدف عقلائى باشد، ایرادى ندارد و مورد سؤال هم از این دسته است. بله؛ براى بانوان نگاه کردن به همراه لذت جنسى به صورت مطلق جایز نیست.

آیت الله سید صادق روحانی :

 سوال : برهـنه شدن مردان و در منظر زنان سینه و زنجیر زدن چه حکمی دارد ؟ جواب : بر مرد جایز است ولی زنان نگاه نکنند .

آیت الله سید صادق شیرازی

 سوال : حکم برهنه به سینه زدن در عزاداری امام حسین برای مردان در صورتی که نامحرم نبیند چیست ؟  جواب : مستحب است

 

ایت الله العظمی بهجت (ره):

 س. لخت شدن در عزادارى چگونه است و اگر بر اثر سینه‏زنى، بدن سرخ شود، چه حکمى دارد؟ج. اشکال ندارد و لخت شدنى که در معرض نظر حرام نامحرم باشد، جایز نیست.س. گاهى در سینه‏زنى یا زنجیر زنى، افراد بخشى از بدن را برهنه مى‏کنند، در حالى که زنان نیز حضور دارند. آیا اشکال دارد؟ج. تا هنگامى که علم به تعمّد نظر با ریبه از دیگران ندارند، اشکال ندارد


+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت15:53توسط sstop | |



چرا مولا امیرالمومنین (علیه السلام) از حضرت زهرا (سلام الله علیها)نتوانستند در آن حادثه دلخراش دفاع کنند و آن فاجعه اتفاق افتاد؟ امکان داشت خود مولا درب را باز کنند ویا...؟

پاسخ :همانطوری که در کتب روایی وتاریخی نقل شده است دشمنان به خاطر کشتن امیر مومنان آمده بودند و اگر ایشان پشت در می آمدند به شهادت رسیده و نور ولایت خاموش می شد .

بیرون آمدن فاطمه زهرا به جای امیر مومنان بخاطر حفظ مقام ولایت بوده است .

عبد الفتاح عبد المقصود در کتابش "السقیفة والخلافة" می گوید:ثم تطالعنا صحائف ما أورده المؤرخون بالکثیر من أشباه هذه الأخبار المضطربة التی لانعدم أن نجد من بینها من عنف عمر ما یصل به إلى : الشروع فی قتل علی ، أو إحراق بیته على من فیه . . . .(السقیفة والخلافة : 14 .)نگاهی به نوشته هایی که مورخین به مقدار زیاد شبیه به این روایت آورده اند - که از آن به توسل به زور عمر پی می بریم- ما را به این می رساند که او می خواست یا علی را بکشد یا خانه را با هر که در آن است به آتش بکشد .

یا شهرستانی در الملل والنحل می گوید:عن الجاحظ: إنّ عمر ضرب بطن فاطمة علیها السلام یوم البیعة حتّى ألقت الجنین من بطنها وکان عمر یصیح : إحرقوا دارها بمن فیها ، وماکان فى الدار غیر علىّ وفاطمة والحسن والحسین وزینب (علیهم السلام) .(الملل والنحل: 1/57. طبعة بیروت، دار المعرفة.)از جاحظ نقل شده است که عمر به شکم فاطمه زهرا -علیها السلام- در روز بیعت ضربتی زد که از آن جنینش سقط شد وعمر فریاد می زد : خانه را با هر که در آن است به آتش بکشید و در آن جز علی و فاطمه و حسن و حسین نبود .


چرا مولا امیرالمومنین (علیه السلام) از حضرت زهرا (سلام الله علیها)نتوانستند در آن حادثه دلخراش دفاع کنند و آن فاجعه اتفاق افتاد؟ امکان داشت خود مولا درب را باز کنند ویا...؟

پاسخ :همانطوری که در کتب روایی وتاریخی نقل شده است دشمنان به خاطر کشتن امیر مومنان آمده بودند و اگر ایشان پشت در می آمدند به شهادت رسیده و نور ولایت خاموش می شد .

بیرون آمدن فاطمه زهرا به جای امیر مومنان بخاطر حفظ مقام ولایت بوده است .

عبد الفتاح عبد المقصود در کتابش "السقیفة والخلافة" می گوید:ثم تطالعنا صحائف ما أورده المؤرخون بالکثیر من أشباه هذه الأخبار المضطربة التی لانعدم أن نجد من بینها من عنف عمر ما یصل به إلى : الشروع فی قتل علی ، أو إحراق بیته على من فیه . . . .(السقیفة والخلافة : 14 .)نگاهی به نوشته هایی که مورخین به مقدار زیاد شبیه به این روایت آورده اند - که از آن به توسل به زور عمر پی می بریم- ما را به این می رساند که او می خواست یا علی را بکشد یا خانه را با هر که در آن است به آتش بکشد .

یا شهرستانی در الملل والنحل می گوید:عن الجاحظ: إنّ عمر ضرب بطن فاطمة علیها السلام یوم البیعة حتّى ألقت الجنین من بطنها وکان عمر یصیح : إحرقوا دارها بمن فیها ، وماکان فى الدار غیر علىّ وفاطمة والحسن والحسین وزینب (علیهم السلام) .(الملل والنحل: 1/57. طبعة بیروت، دار المعرفة.)از جاحظ نقل شده است که عمر به شکم فاطمه زهرا -علیها السلام- در روز بیعت ضربتی زد که از آن جنینش سقط شد وعمر فریاد می زد : خانه را با هر که در آن است به آتش بکشید و در آن جز علی و فاطمه و حسن و حسین نبود .

از این اقرار ها بدست می آید که عمر نقشه کشیده بود که به مجرد آمدن امیر مؤمنان حضرت را بکشد ؛ اما حضرت زهرا به پشت درب خانه آمدند تا مانع این نقشه شوند . عمر که دید نقشه اش با شکست مواجه شده ، خواست خانه را به آتش بکشد تا به بهانه مخالفت با بیعت همه کشته شوند ؛ اما باز شدن درب توسط فاطمه زهرا مانع اجرای این نقشه شوم شد .

البته جدای از این ماجرا در مکانهای دیگر نیز ابو بکر و عمر قصد ترور امیر مومنان علی بن ابی طالب را داشته اند :در کتب شیعه آمده است که :هموا بقتل أمیر المؤمنین وتواصوا وتواعدوا بذلک ، وأن یتولى قتله خالد بن الولید ، فبعثت أسماء بنت عمیس إلى أمیر المؤمنین بجاریة لها فأخذت بعضادتی الباب ونادت " إن الملا یأتمرون بک لیقتلوک فاخرج إنی لک من الناصحین " فخرج ( علیه السلام ) مشتملا بسیفه ، وکان الوعد فی قتله أن یسلم إمامهم ، فیقوم خالد إلیه بسیفه ، فأحسوا بأسه ، فقال الامام قبل أن یسلم لا تفعلن خالد ما أمرت به.(بحار الأنوار - العلامة المجلسی - ج 28 - ص 309)

دشمنان کمر به قتل امیر مومنان بستند و بر این قضیه نقشه کشیده و با هم پیمان بستند ( که هنگامی که ابو بکر سلام نماز را داد خالد بن ولید گردن حضرت را با شمشیر بزند ) . پس اسماء بنت عمیس ( همسر ابو بکر ) کنیزی به نزد امیر مؤمنان فرستاد .پس وی دو طرف درب خانه امیر مومنان را گرفته و گفت : سران حکومت نقشه کشیده اند که تو را بکشند پس از شهر خارج شو که من از خیر خواهان تو ام( همان آیه ای که مؤمن آل فرعون به موسی گفت )پس حضرت از خانه بیرون آمده در حالیکه شمشیر به همراه داشتند .پس احساس کردند که حضرت آماده است پس امام جماعت (ابو بکر) قبل از اینکه سلام دهد گفت ای خالد آنچه را که به تو دستور داده بودم انجام نده.سمعانی از علمای بزرگ اهل سنت در این زمینه می نویسد :وروى عنه (یعقوب الرواجنی شیخ البخاری) حدیث أبی بکر رضی اللّه عنه : أنّه قال : «لا یفعل خالد ما أمر به». سألت الشریف عمر ابن إبراهیم الحسینی بالکوفة عن معنى هذا الأثر فقال : کان أمر خالد بن الولید أن یقتل علیّاً ، ثم ندم بعد ذلک ، فنهى عن ذلک.(الأنساب :3/95، ط. دار الجنان ـ بیروت و6/170، نشر محمد أمین دمج - بیروت - 1400 هـ .)روایت کرده است از وی یعقوب رواجنی ماجرای ابو بکر را که گفت خالد آنچه را که به وی دستور دادم انجام ندهد.می گوید از سید عمر بن ابراهیم الحسینی در کوفه از معنی این جمله سوال کردم .پس گفت ابوبکر دستور داده بود به خالد بن ولید که علی را بکشد پس از اینکار پشیمان شده و از آن نهی کرد .

و جالب این است که سمعانی بعد از نقل حدیث سکوت می کند . و این نشان می دهد که صحت روایت در نزد او تمام بوده است و گر نه باید روایت را نقد و رد می کرد .


منبع سایت کربلایی مهدی رعنایی

+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت15:49توسط sstop | |



رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمودند:

- وقتى مرا به معراج بردند، وارد بهشت شدم . در آنجا فرشتگانى دیدم که با خشت

 طلا و خشت نقره ساختمانى مى سازند ولى گاهى دست از کار مى کشنــــــد از

فرشتگان پرسیدم : شما چرا گاهى کار مى کنید و گاهى از کار دست مى کشــید؟

سبب چیست ؟پاسخ دادند: هر وقت مصالح ساختمانى به ما برسد مشغــــــــول

مى شویم وهــــرگاه نرسد از کار باز مى ایستیم .گفتم : مصالح ساختمانى شما

 چیست ؟جواب دادند: ((سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر)).

وقتى مؤ من این ذکر را مى گوید ما ساختمان را مى سازیم . وقتــى که ساکــت

 مى شود ما نیز دست از کار مى کشیم

 داستان های بحارالانوار

+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت15:48توسط sstop | |


              


                    خدايا آن ده

                                                        كه آن به...

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت21:53توسط sstop | |

اینجا ایران است، حاکمش نائب امام زمان(عج) است
او پاک ترین رهبر جهان است
قدرت بسیجیانش کابوس اهریمنان است
اینجا کمی اجناس گران است، چونکه تحریم دشمنان است
اما ایرانی صبور و قهرمان است
هدف ما از زندگی نان نیست، حفظ ایمان است
زندگی همچو امتحان است، کسی قبول است که در خط شهیدان است
پیروی از ولایت وصیت آنان است، ایرانی غیور و با وجدان است
نه فقط فلسطین بلکه حامی تمامی مظلومان جهان است

http://bi-neshan.ir/wp-content/uploads/2011/12/Seyed-Ali-17.jpg

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:36توسط sstop | |

مردهای افغان را نمی شناسی هر کس این عکس را دید، گفت: آخر مرد افغان اشک نمی ریزد.




یاسر ح. در مطلبی برای باراک اوباما دات آی آر نوشت:

آقای رئیس‌جمهور!

تقصیر تو نیست
تقصیر این بعد مسافت است

مردهای افغان را نمی شناسی
هر کس این عکس را دید، گفت:
آخر مرد افغان اشک نمی ریزد
پس آخر چه بر سرش آمده؟

آقای پرزیدنت!
امروز با تو حرفی ندارم
تقصیر تو نیست
تقصیر این بعد مسافت است
تو نمی فهمی،
بغضی را که پایین نمی رود

با کس دیگری حرف دارم
با کسی که به محض دیدن این عکس او را صدا کردم:

شیر دره ی پنج شیر!
با تو ام
بیدار شو و ببین!

اما، نه
نه
زبانم لال
بیدار نشو!
می ترسم از نگاهت
از فریادت،
بعد از اینکه عکس را دیدی
...
عجب دنیایی ست
همه دلمان تنگ شده است..
برای یک مرد..
در افغانستان
...
وای اگر تو بودی
شیر دره ی پنج شیر!
اگر بودی

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:34توسط sstop | |

          من به آمار زمین شک دارم...!!!

من  به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟

اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت

پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟

بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست

چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند

همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد

من که در تردیدم تو چطور؟

نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت

گفته بود آن شاعر :

هر که خود تربیت خود نکند حیوان است

آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت

من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع

و به این سطح که گویند پر از آدمهاست

مشکوکم

نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت

من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

من که می گویم نیست

گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست

یا که رنجور و غریــــــــــــــــب

خسته ومانده ودر مانده براه

پای در بند و اســـــــــــــــــــیر

سرنگون مانده به چــــــــــاه

خسته وچشــــــــــــم به راه

تا که یک آدم از آنچا برسد

همه آن جا هستــــــــــند

هیچکس آن جا نیست

وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی

همه آن جا هستـــــــــــــــند

هیج کس آنجا نیســـــــت

هیچکس با او نیســـــــــت

هیچکس هیچکـــــــــــــس

من به آمار زمین مشکوکم

من به آمار زمین مشکوک

چه عجب چیزی گفت

چه شکر حرفی زد

گفت:من تنهایم

هیچکس اینجا نیست

گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم

اندر این تنهایی

به خدا می شکنم به خدا می شکنم

من به آمار زمین شک دارم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

اگر این شهر پر از ادمهاست

پس چرا یوسف زهرا تنهاست؟؟؟

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:28توسط sstop | |

saeghe

زبانحال حضرت زینب (س) با امام حسن (ع)

ای کریمی که کرامت می کنی

گو که خواهر را اجابت می کنی

تا که نامت را به لب می آورم

این دلم را غرق حاجت می کنی

در شب تنهایی قلبم ببین

تو دلم را مست جامت می کنی

تا دم جان دادنت ای با وفا

از اصول دین حمایت می کنی

آنقدر مهر از تو میبارد که باز

در کراماتت سماجت میکنی

امشبی را پیش زینب یا حسن

خون دل در زیرکامت می کنی

آب شد اعضای تو از زهر کین

بر مصیبت استقامت می کنی

من بمیرم ای غریب آل عشق

همسرت را هم برائت می کنی

جواب امام حسن (ع) به حضرت زینب کبری (س)

خواهر من از چه با صد درد و داغ

گریه بر این قد و قامت می کنی

صبر کن زینب که داغت میرسد

گریه در روز شهادت می کنی

با صبوری در کنار جسم من

وصف و توصیف مقامت می کنی

بعد مرگ پر ز رمز و راز من

جسم من را هم عیادت می کنی

پس چرا در لحظه های آخرم

از جدایی ها حکایت می کنی

سروده : جعفر ابوالفتحی

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:25توسط sstop | |

نامت چه بود؟؟؟                      آدم...

فرزند؟                                  من را نه مادری نه پدری بنویس اولین یتیم خلقت...

محل تولد؟                             بهشت پاك...

اینك  محل سكونت؟                  زمین حاك...

آن چیست بر گردن نهاده ای؟     امانت است..

قدت؟                                   روزی چنان بلند كه همسایه خدا اینك به قدر سایه بختم به روی خاك... 

اعضا خانواده؟؟                     حوای خوب و پاك..قابیل خشمناك..هابیل زیر خاك...

روز تولدت؟                          روز جمعه به گمانم روز عشق...

رنگت؟                                اینك فقط سیاه ز شرم چنان گناه

چشمت؟                               رنگی به رنگ بارش باران كه ببارد ز آسمان...

وزنت؟                                 نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست     نه آنچنان سنگین كه نشینم بر این خاك...

جنست؟؟؟                             نیمی مرا ز خاك….. نیمی دیگر خدا...

شغلت؟؟؟                              در كار كشت امیدم...

شاكی تو؟؟؟                          خدا...

نام وكیل؟؟؟                          آن هم خدا...

جرمت؟؟؟                         یك سیب از درخت وسوسه...

تنها همین؟؟                         همین!!!

حكمت؟؟؟                             تبعید در زمین...

همدست در گناه؟؟؟                حوای آشنا...

ترسیده ای؟؟؟                       كمی...

ز چه؟؟؟                              كه شوم اسیر خاك...     

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟         بلی...

كه؟؟؟                                 گاهی فقط خدا...

داری گلایه ای؟؟؟                 دیگر گلایه نه؟؟ولی.....

ولی چه؟؟                           حكمی چنان آن هم یك گناه...

دلتنگ گشته ای؟؟؟                زیاد...

برای كه؟؟؟                         تنها خدا...

آورده ای سند؟؟                   بلی...

چه؟؟؟                               دو قطره اشك...

داری تو ضامنی؟؟؟               بلی...

چه كسی؟؟؟                        تنها كسم خدا.....

در آخرین دفاع؟؟؟                می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا...

 اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

       



+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:25توسط sstop | |

...بسم رب المهدی...

" ای خدای بزرگ ، ای آنکه نمونه ی بزرگی چون حسین علیه السلام را به جهان عرضه کرده ای، ای آنکه برای اتمام حجت به کافران وجودت... سیاهی ها و تباهی ها را به آتش وجود حسین ها روشن نموده ای، ای آنکه راه پرافتخار شهادت را، برای آخرین راه حل انسانها باز کرده ای، ای خدا، ای معشوق من، ای ایده آل آرزوهای مردم عارف، به من توفیق ده تا مثل مخلصان و شیفتگان ، در راهت بسوزم و ازین خاکستر مادی آزاد گردم. ای حسین علیه السلام، من برای زنده ماندن تلاش نمی کنم و از مرگ نمی هراسم ، بلکه به شهادت دل بسته ام و از همه چیز دست شسته ام ، ولی نمی توانم بپذیرم که ارزشهای الهی و حتی قداست انقلاب بازیچه دست سیاستمداران و تجار ماده پرست شده است.

قبول شهادت مرا آزاد کرده است، من آزادی خود را به هیچ چیز حتی به حیات خود نمی فروشم.

خدایا ابراهیم را گفتی که عزیز ترین فرزندش را قربانی کند، و او اسماعیل را مهیای قربانی کرد...

هنگامی که پدر کارد را به گلوی فرزندش نزدیک می کرد، ندا آمد دست نگه دار . ابراهیم آزمایش خود را داد، ولی اسماعیل هنوز به آن درجه تکامل نرسیده بود که قربانی شود، زمان زیادی گذشت تا قربانی کاملی که عزیزترین فرزندان آدم بود، به درجه ارزش قربانی شدن رسید، و در همان راه خدا قربانی شد و او حسین بود. خدایا تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه به سوی قرارگاه عشق حرکت کردم... اما تو می خواستی که این قربانی هر چه باشکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندم را و عزیزترین کسانم را به قربانی پذیرفتی... و مرا در آتش اشتیاق منتظر گذاشتی..."

saeghe

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:21توسط sstop | |

...بسم رب المهدی...

من آن وقتی که تنهایم

که دلگیرم

که دلتنگم

به یادت سر به سجده میسایم

به عشقت اشک می بارم

تو تقدیر مرا اینگونه بگذار تا هر دم

فقط دلتنگ تو ، دلگیر تو ، تنهای تو باشم

یا صاحب الزمان

saeghe

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:21توسط sstop | |

...بسم رب المهدی...

مرا می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.


خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.
ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".
مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.
آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.
آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".
مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.
از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمی‌گویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.
آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.
آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.
آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
از یقه ما می‌گیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.
نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.
آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.
ای عزیزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.
دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.
حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.


جانباز شیمیایی ، محمد برقی - 6/12/86
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:20توسط sstop | |


مارا يك نگاه تو

                   در اين جهان بس است!

                                        

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:17توسط sstop | |

جوابهای کنکور تازه اومده بود

تهران یه رشته خوب قبول شده بود

باباش اومده بود به قول معروف پز میداد

انصافاً پز دادن هم داشت.

میگفت پسرم حالِ همتون گرفته !!!!!!!!!!

اما.................

هفته اول بود که کلاسها شروع شده بود

تو خیابون دیدمش

ابروهاشُ برداشته بود

تو دلم به باباش گفتم :

آدم بیسواد باشه اما ......................

ایکاش فقط ابرو بود موهاشم رنگ کرده بود

اصلا یکی دیگه شده بود لباساش.......

نمیدونم

از حرفاش فهمیدم دیگه نمازهم نمیخونه!!

چرا اینجوری شدی ؟

گفت چه جوری ؟

گفتم نماز ، موهات ، لباس................

گفت :

این کلاسه!!!!!!!!!

جلوی دخترای دانشگاه باید باکلاس باشی !!!!!!!!

خندم گرفته بود

کلاس با بی نمازی ؟ این جوری ؟

تو دیگه خودت نیستی

عروسکی ، عروسکِ دخترای دانشگاه !!!!!

شاید...........

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:11توسط sstop | |

از استاد پرسیدند :

به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست.

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:9توسط sstop | |

...بسم رب المهدی...

مولای من!

مهدی جان!

دوست داشتم با نام نامی تو زبان باز می کردم.

ای کاش آن اوایل که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به گفتن « یا مهدی » وا می داشتند!


ای کاش مهد کودکم، مهد آشنایی با تو بود.

کاشکی در کلاس اول دبستان، آموزگارم، الفبای عشق تو را برایم هجی می کرد

و نام زیبای تو را برایم می خواند

و آن را سرمشق دفترچه ی تکلیفم قرار می داد.


در دوره راهنمایی، هیچ کس مرا به خیمه سبز تو راه نمایی نکرد.


در سال های دبیرستان، کسی مرا با تو ـ که مدیر عالم امکان هستی پیوند نزد.
در کتاب جغرافی ما، صحبتی از مکان زندگی تو یعنی

« ذی طوی» و « رضوی» نبود.


در کلاس تاریخ، کسی مرا با تاریخ غیبت، غربت و تنهایی تو آشنا نساخت.


در درس دینی، به ما نگفتند « باب الله » و « دیان دینه » تویی.


دریغ که در کلاس ادبیات، آداب ادب ورزی به ساحت قدس تو را گوشزد نکردند!


افسوس که در کلاس نقاشی، چهره مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند!


چرا موضوع انشای ما به جای « علم بهتر است یا ثروت »،

از تو و از ظهور تو و روشهای جلب رضایت تو نبود؟!

مگر نه اینکه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟


کاش در کنار زبان بیگانه، زبان گفتگو با تو را نیز – که آشنا ترین و دیرین ترین مونس فطرت های بشر است – به ما می آموختند!

ای کاش – وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می افتادم – به من می گفتند: او تمامی زبانها و گویش ها و لهجه ها .... و حتی زبان پرندگان را می داند و می شناسد.


در زنگ شیمی – وقتی سخن از چرخش الکترونها به دور هسته ی اتم به میان می آمد – اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف تو می چرخند.


ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمولهای پیچیده ریاضی، فیزیک و شیمی، فرمول ساده ی ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند.


یادم نمی رود از کتاب فارسی، حکایت آن حکیم را که گذارش به قبرستان شهری افتاد. و با کمال تعجب دید، بر روی همه سنگ قبرها، سن فوت شدگان را 3، 4، 7 سال و مانند آن نوشته اند.

پرسید: آیا اینان همگی در طفولیت از دنیا رفته اند؟

گفتند: نه

این جا، سّن هر کس را معادل سال هایی از عمرش که در پی کسب علم و معرفت بوده است محاسبه می کنند.


کاش آن روز دبیر فارسی ما گریزی به حدیث معرفت امام می زد که من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتت جاهلیه

و می گفت که در تفکر شیعی، حیات حقیقی در توجه به امام عصر (ع) و معرفت و محبت و مودت او و مهم تر از آن برائت از دشمنان او معنا می شود.


درس فیزیک، قوانین شکست نور را به من آموخت؛

ولی نفهمیدم « نور خدا » تویی و مقصود از « یهدی الله ِلنوِره مَن یَشاء »

نور عالمگیر توست

. از سرعت سرسام آور نور (300هزار کیلومتر در ثانیه) برایم گفتند؛

اما اشاره نکردند شعاع دید امام معصوم تا کجاست

و نگفتند امام در یک لحظه می تواند تمام عوامل و کهکشان ها را از نظر بگذراند و از احوال همه ی ساکنان زمین و آسمان باخبر شود.


وقتی برای کنکور درس می خواندم، کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان (ع) تشویق نکرد.

کسی برایم تبیین نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهد کودک خویش در جا می زنند.


نمی دانستم که عناوینی همچون دکتر، مهندس، پروفسور و از این قبیل

قراردادهایی در میان انسانهاست که تنها به کار کسب ثروت، قدرت، شهرت، و منزلت اجتماعی و گاهی خدمت در این دنیا می آید؛

اصلا در این وادی نبودم.


از فضای نیمه بسته مدرسه وارد فضای باز دانشگاه شدم.

در دانشکده وضع از این هم اسفبارتر بود.

بازار غرور و نخوت پر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم.

فضا نیز رنگ و بو گرفته از « علم زدگی » و « روشن فکر مآبی »!

خیلی ها را گرفتار تب مدرک گرایی می دیدم.

علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله ی آمریکایی ترجمه می شد؛

از علوم اهل بیت (ع)، دانش یقین بخش آسمانی

کمتر سخن به میان می آمد!


مولای من! در دانشگاه هم کسی برای من از تو سخن نگفت؛

پرچمی به نام تو افراشته نبود؛

کسی به سوی تو دعوت نمی کرد؛

هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد.

کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام، جبران کسری معدل دانشجویان بود!

نه اینکه از تبلیغات مذهبی، نشستهای فرهنگی، نماز جماعت، اردوهای سیاحتی زیارتی، مسابقات قرآن و نهج البلاغه و ... خبری نباشد .. کم و بیش یافت می شد؛

اما در همین عرصه ها نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم و « از یاد رفته » بودی.

اینک اما، در عمق ضمیر خویش تو را یافته ام؛

چندی است با دیده ی دل تو را پیدا کرده ام؛

در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می کنم؛

گویی دوباره متولد شده ام.

تعارف بردار نیست. زندگی بدون تو – که امام عصر و زمانه ای - « ُمردگی » است

و اگر کسی پس از عمری غفلت به تو رسید،

حق دارد احساس تولدی دوباره کند؛

حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نکنی

و در فتنه ها و ابتلائات آخرالزمان از او دست گیری؛

حق دارد به شکرانه ی این نعمت،

پیشانی ادب بر خاک بساید و با خود زمزمه کند:

اَلحمدُ لِلهِ الَذی هَدانا لِهذا وَ ما کُناّ لِنَهتدیَ لَولا ان هدانَا الله.

اقا نمی دانم امشب در کجای عالم نظاره گر ما هستی ولی بدان خیلی دلم برایت تنگ است و خیلی دوست دارم...

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:8توسط sstop | |

...بسم رب المهدی...

شعری برای گلشیفته مان(شان)!

  • آزاده تر که بود ز زن های این جهان؟
  • آن کس که کرد پیکر عریان خود عیان؟
  • گر این بُوَد رهایی انسان که ای گلی!
  • هر تن فروش گشته رها طبق این گمان
  • نشنیده ای تو ناله ی مردم ز خاک خود؟
  • ای گل! تو "مثل مادر"معصوممان بمان
  • رحمی اگر به پاکی روحت نمیکنی
  • بر حرمت "به نام پدر" کن تنت نهان
  • عریانی تو عین اسیری برای توست
  • آزادی اش برای هوس های هرزه شان
  • ما را هزار امید به بازیگری چو گل
  • تو گرم بازی سیه زشت دیگران
  • ما در سماع ساز تو مدهوش و گشته ای
  • رقّاصه ای به نغمه ی دشمن در این میان
  • مال خود تو هست تن و جان تو ولی
  • ترسم براو ز سیلی ویران گر خزان
  • دیدم پس دو دیده ی عصیان گرت که بود
  • از ترس کودکانه ی تنهاییت نشان
  • ترسم که نام گل صفتت همچو لکه ای
  • ممتد شود به ننگ به پیشانی زمان
  • بودی عزیز بین کسانت چه حیف شد
  • گشتی عروسک ید پنهان ناکسان

    saeghe

    +نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:6توسط sstop | |

    اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

    +نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:3توسط sstop | |

    زمانی که روی قله کوه ایستاده‌ام

    به افراد کنار دریا غبطه میخورم

    و

    زمانی که کنار دریا ایستاده‌ام

    آرزوی بودن در قله را میکنم...

     

    کمکم کن تا به جایگاهم راضی باشم.

    +نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت17:0توسط sstop | |

    تو میبینی و سکوت میکنی

    ولی ...

    مردم نمی بینند و فریاد می زنند